تبليغاتX
کافه پردیس
وبلاگ خصوصی کافه پردیس










نمیدونم چگونه عاشقانه ترین روز خدارو تنهایی جشن بگیرم وقتی خودش نیست

 

چگونه این لحظه های زیبارو باهاش قسمت کنم وقتی حضورش ممکن نیست

 

بهترین روز زندگیم امروزه که تو به دنیا اومدی که خدا برا تموم مهربونیاش تورو متولد کرد

 

دلم میخواست امروز اینجا بودی و می دیدی

 

برا روز میلادت از عمیق ترین دریاها

از بلندترین کوه ها و از سخت ترین سخره ها میگذرم تا بهت بگم عزیزم تولدت مبارک

 

کاش درکنارم بودی و می دیدی که قلبم رو چگونه تو یه جعبه رنگی میذارم تا عاشقانه به تو تقدیمش کنم

 

کاش درکنارم بودی

 

اما حالا که ازهم فرسنگ ها دوریم بدان که در سخترین لحظه ها

شاد ترین روز خدا را تنها جشن گرفته ام

 

فقط به یاد تو

 

ای عاشقانه ترین روئیای من تولدت مبارک

بهار مهربانم تولدت مبارک

میلاد تو میلاد باطراوت باران بهاری است

میلاد تو جلوه ای از محبت آسمانی است

بهار عزیزم...

زاد روز تورا از ته وجودم از اون اعماق قلبم

که تورو اندازه خدا دوست داره تبریک میگم


 
















روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو

 

كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو

 

درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم


بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم

 

ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم


از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم

 

من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون

 

چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون

 

به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم

 

هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزن

 

تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم

 

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم

 

كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش

 

بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش

 

با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک

 

با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک


عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک


فقط مي خوان بهت بگن


عزيز من تولدت مبارك



 

تولد تولد تولدت مبارک * مبارک مبارک تولدت مبارک

 

تولد تولد تولدت مبارک * مبارک مبارک تولدت مبارک

 

بيا بندازيم امشب * يک عکس يادگاری

 

همين شب که شکفتی * مثل گل بهاری

 

تولد تولد تولدت مبارک * مبارک مبارک تولدت مبارک

 

اشک ريزی شمع و نگاه کن * که واست می چکه چيکه چيکه

 

کام همه رو بيا شيرين کن * بيا کيک رو ببر تيکه تيکه

 

همه جمع شده اند دور تو امشب 

 

همه بوسه می دن تو نشونی

 

در جشن تولدت عزيزم همه انگشترن تو نگينی

 

نگاه کن هديه ها رو * نگاه بادکنک ها رو

 

همه رنگ و وارنگی * عجب شب قشنگی

 

تولد تولد تولدت مبارک * مبارک مبارک تولدت مبارک

 

تولد تولد تولدت مبارک

* مبارک مبارک تولدت مبارک

 
 
 





برای روز میلاد تن خود من آشفته رو تنها نذاری



برای دیدن باغ نگاهت میون پیکر شب ها نذاری







همه تنهایی ها با من رفیقن منو در حسرت عشقت نذاری





برای روز میلاد تن خود منو دور از دل و دیدت نذاری




دلم دلتنگه و مهرتو میخواد دلم رو در پی غمها نذاری




میام تنها توی قلبت میشینم من و قلبت رو جایی جانذاری





عزیزم جشن میلادت مبارک منو اون سوی جشن دل نذاری







عزیزم جشن میلادت مبارک منو اون سوی جشن دل نذاری



برای روز میلاد تن خود من آشفته رو تنها نذاری




برای دیدن باغ نگاهت میون پیکر شب ها نذاری



همه تنهایی ها با من رفیقن منو در حسرت عشقت نذاری





برای روز میلاد تن خود منو دور از دل و دیدت نذاری




عزیزم جشن میلادت مبارک منو اون سوی جشن دل نذاری


 


 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 13:37  توسط الکس رینر  | 

هر اومدنی یه رفتنی داره ....

همه یه روز میان یه روزم میرن امروزم نوبت من شد... تو پردیس با کسی خدا حافظی نکردم  چون خدا حافظ آخر خط رفاقته  دوسال باهاتون بودم بهترین لحظه های خوش زندیگم هیچ وقت فراموشم نمیشه .... آخ که چه زود گذشت

اگه به کسی بدیی کردم با حرفام یا حرکاتم آزوردمش ازش عذر میخوام ومیخوام منو ببخشه و حلال کنه دیگه نمیتونم مثل قدیما فعال باشم گاهی وقتها سر میزنم فقط در حد خوندن یاداشتی و پاسخ دادن به جواب یاداشتی نه از دست کسی ناراحتم نه چیزی فقط کارو بارم زیاد شده تابستونه  فصل کاره این روزاهم خیلی سرم شلوق شده  شغل آزاده و هزارتا مکافات   

ربکا و کیارش: اولین دوستام وآخرین دوستام تو دنیای مجازی و واقعی خیلی دوستتون دارم هیچ وقت فراموشتون نمیکنم هر جا باشم یادتون با هامه.

ناهید : منو تو که با همیم حرفامونم زیاده .

یاسمن  : یه خواهر خوب برای من یه همدم عالی برای  وقتای دلتنگیم و یه مشاور درجه یک و خواهر شوهر خوب واسه تارا . من عزیز ترین چیز نتم (وبلاگم) رو به تو هدیه میکنم یاسی خواهر خوبم .

تارا: هنوزم دیونه دیونه بازی ها و ضدحال زدناتم حالا ردش کن بیاد.

سیا : خیلی آقایی خیلی باهات حالیدم خیلی یاد گرفتم ازت . دادا هوای خودتو داشته باش هر روز بهش برس وگرنه لنگت میزاره ها از ما گفتن بود .

سینا : درجه یک و بچه باصفا ولی خوب دست خودش نیست که یه کم زود عصبانی میشه . کارشم حرف نداره به نظرم یه روز باید کتاب الچرندیات والپرندیات رو به قلم خودش چاپ کنه !!!!!!!!!!!!

سیما : آجی گلی که این همه به من محبت کرد هیچ وقت لطفتو فراموش نمی کنم امیدوارم گروه موفقی داشته باشی

محمد : تو هم خيلی اقايی تو رو که ميبينم . کارتم دارم زياد .

مازیار : خیلی دوستت دارم

مهرنوش  : ابجی کوچیک کوچیکه عاشق با  یه دل پاک برات دعا میکنم همیشه سالم باشی .

ربکا لاولی : حرف نداره فقط یه نمه حرفا رو گوش نمیکنه دختر خوبیه ایشالله که به مراد دلش برسه .

زیبا نازی  : دارمت خیلی وقته سر نزدی

شیرین : ببخش کم میام نت اگه زنده موندم بهت سر میزنم .

سمانه وساناز شجاعی : آجی های گلم همیشه گفتم بازم میگم شما از بهترین های پردیس بودیدو هستید

هادی  : خیلی آقایی

کلانتر: دیگه پیش ما نمیای جناب صوفی

بروس لی: جیگرتو بخورم با نمک ید دار

مرتضی زد : هیچ وقت فراموشت نمی کنم خیلی آقایی

سارینا : محبت هاتو هیچ وقت فراموش نمی کنم عروسیتم مبارک امیدوارم با محمد زندگی خوبی داشته باشی

تینا : حرف نداری

رویا : آجی وبلاگ رو ترک نکن هواشو داشته باش

سارا ب: بابت اون ندونم کاری بازم میگم عذر میخوام

شیما بیدار  : همون یه بار بود نه ؟ توهم مارو فراموش کردی اما ببین بازم به یادتم.

دیانا /هستی /ساینا/آجی آیسان/آجی رزیتا/ هستی جونم/آجی فرناز/همتون رو دوست دارم و به یادتونم

خلاصه اگه اسم کسی رو نیاووردم به بزرگی خودش ببخشه .یاحق

 خداحافظ، همین حالا، همین حالا که من تنهام!
خداحافظ، به شرطی که، بفهمی تر شده چشمام!
خداحافظ کمی غمگین!
به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید!
اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت سادست
نه اینکه می شه باور کرد، دوباره آخر جادست
خداحافظ، واسه اینکه نبندی دل به رویا ها
بدونی بی تو و باتو همینه اسم این دنیا
خداحافظ، خداحافظ!
همین حالا، همین حالا!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 16:58  توسط الکس رینر  | 

کودکی ها بود که با کلاغ پر ،پرید

کلاغ همان موقع که انگشت همه هم بازی ها بلند شد،پرید.
بعدش قد همه همبازی ها بلند شد
بعدش بعضی از همبازی ها مثل کلاغ پریدند

و من هنوز انگشت اشاره ام روی گل وسط قالی منتظرم
تا کسی بگوید :کلاغ
بگویم:پر
اما انگار همبازی ها بودند که یک صدا گفتند:سارا که پر نداره…!!
پس خیالات بود پروانه شدن!
کودکی ها بود که با کلاغ پر ،پرید!

۱۳۸۸ هجدهم فروردين  توسط ترنم ‌ღ پاتوق رفقا ღ

روحش شاد ویادش جاودانه باد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 13:8  توسط الکس رینر  | 

دیدن این تصویر برام خیلی سخت بود خیلی زدم اینجا شماهم ببینید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 2:27  توسط الکس رینر  | 

مادر نازنیم کجایی که ببینی فلاکت عروسکت رو!همون عروسک خوشگلی که می گذاشتی روی پاهات و موهاش رو می بافتی
دیشب کجا بودی که ببینی چطور همون موها در دست های پسرا بود و مرا بر روی زمین می کشیدند و نبودی ببینی که چطور
بر روی دست و پای اون ها افتاده بودم و التماسشون می کردم که مرا از خونه بیرون نکنند ...

امروز 7 روز از فرار من از خونه می گذره خونه که چه عرض کنم جهنم،یک جهنم واقعیجهنمی که نامادریم ساخت و من توسعه ش دادم امروز 7 مین شبیست که سرگردان شهرم ده روز قبل مثل حالا ظاهرا من همه چیز داشتم یک پدر سنگدل یک نامادری یک خونه امن و از همه مهمتر شرف و ابروی دختری اما حالا چی؟نه پدر نه نامادری و از همه مهمتر نه.......
از خودم حجالت می کشم من دیگه یه دختر پاک نیستم من شرف و پاکی خود رو به بهایی ناچیز به یه نامرد فروختم به یه نامردی که از مردی تنها خوی وحشیگری و حیوونی رو یدک می کشید و من چه راحت فریب حرف های قشنگ و مهربانیش رو خوردم
من از خودم بیزارم از زندگی بیزارم از مرد ها بیزارم من چه طوری اون دنیا به چشمای مادرم نگاه کنم مادر کاشکی پیش من بودی...
لعنت ابدی بر هر چی نامرد است

هوا داره تاریک میشه سه شب رو با هزار ترس و لرز در پارک خوابیدم و سه شب دیگه رو.....خدایا خجالت می کشم بگم
و برای یک لقمه نون و برای یک جای خواب...من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم...دیگه ارامش ندارم...برایم دعا کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 2:20  توسط الکس رینر  | 

شب کریسمس بود و هوا سرد و برفی، پسرک در حالیکه پاهای برهنه اش را روی برف

 جا به جا میکردتا شاید سرمای برفهای کف پیاده رو کمتر آزارش بدهد،

صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.

در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش، نداشته هاش رو از خدا طلب میکرد،

انگار با چشمهاش آرزو میکرد.


خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد،

نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه.

چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد و

 گفت: "آهای، آقا پسر." پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد.

 وقتی آن خانم، کفشها را به او داد، پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

 "شما خدا هستید؟"


خانم: "نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم."


پسر: "آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید."

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 21:45  توسط شیما بیدار  | 

    آدما فکر ميکنن که گل سرخ مظهر عشق و وفا دوستي و صداقته. آدما در خيالشون به گل سرخ به يه جوره ديگه به يه نحوه ي ديگه نگاه ميکنند. اما من تو خيالم به گل سرخ مهربانتر از ديگران نگاه ميکنم. من گل سرخ را به کسي هديه ميکنم که خودش مظهري از وفا دوستي و صداقت باشه.تا بتونه گل سرخمو درک کنه.بتونه بوي دلنشينشو از ته دل وارد قلب پاکش بکنه...
    *******************************************
    تنهاييم را ورق مي زنم کتابيست که انتهايي ندارد ومن در پي سرفصل هاي آن ولي.... سر فصل هيچ ... نه شماره نه تاريخ و نه حتي نام نويسنده ...... فکر کردم نام خودم را بنويسم... ولي آيا در اين تنهايي مقصر منم؟... منم که اين ديوارهاي بلند را دور خودم کشيده ام ؟ ياتويي که تنهايم گذاشتي و گفتي پي خويشم بروم.... تويي که هر روز با يک شاخه گل سرخ بديدارم مي آمدي ... و پس از آن روز ديگر نيامدي مقصر نيستي ؟؟؟
     *******************************************
    اگر باد بودم مي وزيدم اگر ابر بودم مي باريدم، اگر مهر بودم مي تابيدم، تا بداني دوستت دارم
    اگر ابر بودي به انتظار اشکت مي نشستم، اگر مهر بودي در پرتو ات خود را گرم مي کردم، اگر باد بودي چون برگ خزان خود را بدستت مي سپردم، اگر خدا بودي به تو ايمان مي آوردم تا بداني دوستت دارم 
    اگر هيچ بودي از تو ابر سپيدي مي ساختم، از تو خورشيد با شکوهي بوجود مي آوردم، تو را نسيم ملايمي مي کردم از تو خدايي بزرگ مي ساختم، تا بداني که فقط تو را دوستت دارم 
    انتظار ديدن تو کوله باري سنگين است که به دوش مي کشم ... انتظار شيريني است ... درديست که دوستش دارم !!! غمي است که رنجم مي دهد ... غمت را هم دوست دارم
       ** *******************************************
    ۱۰۰۰بار۹۰۰جمله عاشقانه را در ۸۰۰ جاي مختلف به ۷۰۰ زبان پيش ۶۰۰نفر مطرح کردم ۵۰۰نفر آنها ۴۰۰ جمله مرا به ۳۰۰ زبان در ۲۰۰ برگ ترجمه کردند ۱۰۰ بار براي تو در ۹۰ روز روزي ۸۰ دقيقه ۷۰ جمله را در ۶۰ دفعه در ۵۰ قطعه روزي ۴۰ مرتبه تکرار کردم ۳۰تاي آنها را آموختي پس از ۲۰ دقيقه ۱۰ بار ۹ سوال کردم ۸مرتبه به ۷ سوال من ۶ جواب درست دادي در فاصله ۵ روز ۴ مرتبه تو را به ۳ جاي مختلف دعوت کردم ۲ ساعت
خواهش کردم ۱ بار بگويي دوستت دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 19:13  توسط آیسان  | 


وقتي تو رفتي شمع روشن شبهايم خاموش شد ،
پنجره رو به زيبايي و رو به آغوش
مهربانت بسته شد ، چشمه لبم خشک خشک شد ،
و آغوشم تنها بهانه تورا مي گرفت!
وقتي تو رفتي آتش غم دوري و فاصله در وجودم شعله ور شد ،
آسمان چشمانم ابري و دل گرفته شد و غروب غمگين عشق
در آسمان قلبم نشست!
وقتي تو رفتي دنيا برايم عذاب شد ،
و ثانيه ها برايم پر ارزش تر از گذشته شدند!
وقتي تو رفتي نگاهم دائم به ثانيه ها و لحظه هاي
زندگي بود تا هر چه زودتر بگذرد و
دوباره تو را در کنارم خودم احساس کنم!
وقتي تو رفتي همدم من پرندگان شدند و
رفيق شب و روز من تنهايي شد!
تو که رفتي شهر برايم غربت شد ،
و خانه برايم يک زندان پر از شکنجه و عذاب شد!!
تو که رفتي چشمانم هميشه در حال بهانه گرفتن بود ،
و دستهايم هميشه لرزان!
تو که رفتي هيچ حسي در وجودم نبود ،
و تنها آروزي تورا از خداي خويش داشتم!
وقتي تو رفتي هر روز به ياد تو و به فکر تو بودم
و هر شب نيز اگر خوابي به اين
چشمهاي خسته من مي آمد خواب تو را ميديدم!
وقتي تو رفتي تنها به پايان جاده زندگي مي انديشيدم ،
و تنها نگاهم به پايان جاده که به
تو ميرسم و تو را در آغوش خود ميگيرم بود!
تو که رفتي من مانند ساحلي بودم که
در کنار درياي پر از عشق منتظر امواج محبت تو
بودم!وقتي تو رفتي ، نام سفر برايم يک کاووس وحشتناک شد
و ديگر از هر چه سفر بود
نفرت داشتم!تو که رفتي قلمم بر روي کاغذ خيسم
تنها از دوري و از رفتن تو مينوشت!
تو که رفتي عاشقي برايم پر درد تر و غمگين تر از گذشته شد !
وقتي تو رفتي هر زمان که پرستوها بر فراز
آسمان دلم پرواز ميکردند به آنها مي گفتم
سلام عاشقانه مرا به تو برسانند
و روزي تو را همراه با خود بياورند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 19:9  توسط آیسان  | 

عشق يعني رهايي.رهايي از همه وابستگيها.يعني رسيدن به خدا....وقتي يه قناري کوچيک توي قفس داري،هر روز با ديدن پرهاي زرد قشنگش و با شنيدن صداي دلنشينش،دلت پرواز ميکنه،آرامش ميگيره...يه کم که بگذره،کم کم بهش عادت ميکني.به اينکه هر روز صداش رو بشنوي،هر روز قشنگيش رو ببيني.......اما يه روز ميرسه که ميبيني حست عوض شده،يه رنگ و بوي ديگه گرفته.احساس ميکني بدون اون نمي توني زندگي کني...با خودت فکر ميکني که اگه در قفس باز بمونه و اون بره،دل تو هم باهاش ميره و تو بدون دل ميميري....ميخواي فقط مال خودت باشه.حتي نميخواي ديگران از صداش لذت ببرن،چون ميترسي از دستش بدي.....اون وقته که فکر ميکني عاشق شدي....عشق....همون کلمه ملکوتي و رويايي،همون حس قشنگ که هميشه دوست داشتي بهش برسي...و حالا که به دستش آوردي،ميخواي هرجور شده،با چنگ و دندون،اونو حفظ کني...حتي به قيمت زندوني کردنش توي قفس!!!....(اما اين عشق نيست)زماني عاشقي،زماني ميتوني ادعا کني عشقت واقعيه که رهاش کني...در قفس رو باز کني و بذاري پرنده قشنگت پرواز کنه...آزاد آزاد...بذاري اونقدر بره که تو انتهاي آسمون ببينيش...مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه و اگه برگشتني باشه،برميگرده.و اون وقته که عشق شکوه و عظمتش رو نشونت ميده و تو واقعا خوشبختي....اما اگه برنگشت........بسپاريش دست خدا....بذاري اينقدر پرواز کنه تا به اون جايي که ميخواد برسه.به همون جايي که دل کوچيکش شاد باشه و احساس سعادت کنه.و تو.................درسته که ديگه مال تو نيست و براي تو آواز نمي خونه...درسته که تحمل نبودن و نداشتنش خيلي سخته...اما اگه اون راضي و خوشحاله،تو هم بايد از خوشبختي و شادي اون خوشحال باشي.و باز هم براش آرزوهاي زيبا داشته باشي....اگه تونستي اين کار رو بکني،تونستي به يه احساس خدايي برسي،تونستي حتي وقتي ترکت کرد،بازم اين حس قشنگ رو توي دلت حفظ کني و عشقت رو بهش ابراز کني.........اون وقته که ميتوني ادعا کني عاشقي و به عشقت افتخار کني...(سرخ رو باشي از اين عشق و سرافراز بموني ) ميداني!؟ ديشب باز باران مي باريد...گمان کردم که شايد توگريسته باشي.دلم گرفته بود...باز هم براي چشمانت دلتنگ بودم.نميدانم ولي هرگاه خورشيد قصد رفتن ميکند به يادتو مي افتم..چشمانم مملو از اشک ميشود و گويي آن زمان چشمان تورا هم باراني مي بينم...کاش هيچ گاه چشمانت را باراني نبينم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 19:7  توسط آیسان  | 

به يک بوسه مرا مهمان کن اي يار


براي لحظه اي اين آخرين بار


براي لحظه اي دل را طلب کن


فقط اينبار را اي نازنين يار


ولي افسوس گوشت را نباشد


به حرف عاشق زارت بدهکار


و هم دانم که تو اي گل نباشي


به عشق نا به سامانم گرفتار


ولي دانم کلاغ دل هنوزم


زند مست از دل و دلدادگي جار


بود هر چند در چشم سياهت


دله از غم پريشان مرا خار


بدا پس بر دل و اين روزگارش


که باشد عاشق عشق تو دلدار


که هرگز من نميبينم تو باشي


به حال و روز غمناکش تو غمخوار


ولي دان با همه ناز و ادايت


دل سنگ تو را هستم خريدار


اگر حتي تو عشقم را کشاني


به نا حق،بي روا بر چوبه ي دار

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 19:6  توسط آیسان  |